سلام به همه ى دوستاى عزيزم ببخشید که این همه مدت نبودم خوب سال نو رو به تک تکتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی براتون باشه به خاطر اقا مهدی وبلاگمو از سیاهی هم در اوردم از این به بعد دنیا قشنگه انشا الله همتون به همه ی چیزایی که دوست دارید برسید
خیلی دوستون دارم....
عشق چيست؟؟
من نمي خواهم بگويم عشق زيبا نيست
من نمي خواهم بگويم درد
من نمي بايد بگويم زجر
حق ندارم فکر فهميدن کنم
من نبايد در کنار او با خيالي آسوده از دوران
با تني فرسوده از باران
سر به بالين سياه خاک بگذارم
بايدم هر روز دردي
هر روز رنجي
خستگيهايم همه يکسان
درد من، روزهاي يکسان اين زمين لرزان
عشق من هرگز نخواهد ديد آنروزي که در آغوش مهر آگينش
سر به بالين محبت ميگذارم من
او نخواهد ديد آنروزي کز برايش قصه ها گويم
باز مي گويم عشق زيباست
عشق واژگان قلب انسانهاست
عشق رابط ميان ساحل و درياست
عشق سرگذشت خوب نيکيهاست
عشق من
خواهد آمد، روزي امامن
جاي گلهايم براي او خار خواهم برد
خسته ام ليکن
او به من آموخت مهر و الفت را من همي با او تا بيکران سفر کردم خسته از دنيا رفتم آنسوتر
در حريم عشق ديدم او را من
من چه مسعودم
شاد و خرسندم
من به او آنجا
دل همي بندم

و بعد از رفتنت...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
